اشک بارون
دست نوشته های خودم داستان های غمگین
لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و سپس جواب ها رو ببینین... . دلـم هـواى بـقیـع دارد و غــم صادق عـزا گـرفته دل مـن ز مـاتم صادق دوباره بـیرق مشکى بـه دست دل گیرم زنـم به سـینه که آمـد محـرم صادق سـلام مـن بـه بـقیع و به تـربت صادق سـلام مـن به مـدینه به غربت صادق سـلام مـن به مـدیـنه بـه آسـتان بـقیع سـلام مـن به بـقیع و کـبوتران بـقیع دلم باز گرفته بعضی وقت ها نمی شه همه حرفات رو به کسی بگی حتی به کسی که دوستش داری جون می دونی با گفتنش کلی بهم می ریزه و از بهم ریختنش هر دومون داغون می شیم چکنم؟ نمی دونم ؟ غریبی بد دردییه ! اولش فکر می کردم راحت می شه باهاش کنار اومد اما هر روز که می گذره و فاصله ها که بین آدما زیاد می شه تازه با خودت می گی ...........؟ خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم تولدت مبارک عشق من چیک چیک چیک یهو یک صدا دوممممممممممممم صدای بارون ساعت ۱۲:۲۵ شب یکی از شب های ماه مبارک رمضون تنها تو اتاق ساکت سکوت فقط صدای فن کامپیوتر می یاد و بس باز دوباره یک نور یک دوممممممممممممم باز صدای چیک چیک خدایا ممنونتم که انقدر به فکر بنده هات هستی انقدر مهربونی که نمی خوای روزه دارات بعد چند روز روزه گرفتن دوباره گرمای هوا اذیتشون کنه قربون این همه لطف و کرمت امام زمان دلم تنگ توست قطره های اشکم برای توست کجایی ؟؟ چقدر انتظار چقدر غم دل خوردن وقتی به وبلاگت نگاه می کنی می بینی ۴ سال از تاریخ ثبتش می گذره وقتی به نظرات نگاه می کنی و می بینی همه اون کسایی که یه روزی برات پیغام می ذاشتن حالا وبلاگاشون رو بستن و آخر هر وبلاگی مهر پایان خورده وقتی می بینی یه زمانی تو خونه مامان و بابات این وبلاگ رو می نوشتی و تو شهر خودت و حالا اومدی تو یه شهر غریب و بی رحم و بزرگ که هیچ کسی درد کسی رو نمی فهمه داری می نویسی وقتی تو شهر خودت تو مشهد هر وقت دلت می گرفت با دوست نازنینت گلی جون می رفتین حرم و های های گریه می کردین و حالا می بینی تو خونه شوهرت تو تهران داری داری تو تنهایی خودت برای خودت می نویسی کلی دلت می گره دوست داری مثل قدیما آنقدر بنویسی بنویسی تا قطرات اشکت از کنار چشمات بیان بیرون که این قطره ها سبکت کنه تا بگه سحرم تا دنیا بوده همین بوده و یه زمانی تو هم باید این وبلاگ رو تعطیل کنی ولی من به اشکام می گم نه من تا جون دارم می نویسم و این وبلاگ رو تعطیل نمی کنم چون تمام خاطره های خوب و بدم تمام نفرین هام تمام شادیام و غم هام رو این تو ثبت کردم پس هراز گاهی می نویسم تا نگم منم جا خالی کردم به امید حق که همیشه یارو و پناهم بوده و هست خدا جون دوست دارم خیلی دوست دارم پیشاپیش عید سعید مبعث را به همه تبریک می گم خداوند به آدم چه آموخت؟ دراین رابطه سخنان فراوانی گفته شده است ، اما در مجموع می توان گفت؛ خداوند به آدم استعداد انجام کار ها واستعداد رشد وتنزل ( دوری ونزدیکی به خداوند) را عنایت فرمود که ملایک و دیگر مخلوقات از این استعداد ها محروم اند. دنیایم را میدهم برای لبخندت، هراسی نیست! شاد که باشی دنیا دوباره از آن من می شود! دوست داشتن رو باید از برگ یاد گرفت چون وقتی زرد میشه وقتی می افته وقتی میمیره بازم پای همون درخته دیروز مادر شوهرم اینا رفتن یزد دلم خیلی گرفته مخصوصا واسه پدر شوهرم که وقتی واسم حرف می زنه دوست دارم بشینم از ته دل به حرفاش و خاطراتش گوش بدم اگه اینا نبودن نمی دونستم تو تهران چطوری زندگی کنم فلن که دانشگاه هست خدا رو شکر ولی ترم دیگه ترم آخره الهي ! در پيشگاه تو ايستاده ام و دست هايم را به سوي تو گشوده ام . مي دانم كه در بندگي ات اهمال كرده ام و در طاعتت كوتاهي . اگر راه حياء مي پيمودم مي بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم . اما آنگاه كه شنيده ام گناه كاران را به درگاهت فراخوانده اي و به بخشش و ثواب وعده شان مي دهي به انتثال ندايت آمدم و به عواطف تو اي مهربان ترين مهربانان شما كداميك را سوار ميكنيد ؟! يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود : پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ... .......... ......... ........ ....... ...... ..... .... ... .. قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد. از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود : پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟ پنج شنبه اومدیم مشهد بعد یک ماه حسابی دلم واسه خوانوادم تنگ شده بود فردا هم قراره برگردم دلم داره کم کم می گیره چون باید دوباره برم مامان جونم کاش می شد همیشه کنارم باشی تا دوریت انقدر واسم سخت نباشه خیلی دوست دارم مامان جونم دنیای منی هستی من بعضی چيزا اگه بشکنند،ديگه قابل درست کردن نيستند ماه مهر ماه امید زندگی من داریم کم کم به اون روزی که خدا تو رو برای من آفرید نزدیک می شیم من از خدا جون خیلی ممنونم که تو رو به من داد تا با تو زندگی تازه ای رو شروع کنم تا به دور از غم ها و نامردی های گذشته در کنار تو آروم بگیرم تا شادی ها تو با من قسمت کنی و برای غمات هیچی نگی تا نکه من آهی بکشم می دونی تو فرشته نجات من بودی و هستی فرشته پاک که خدا تو این ماه تو رو برام خلق کرده عزیزم تولدت مبارک می دونم سیستمت خرابه تا درستش کنی و بری تو نت ببنی این متن رو من پیشتم پس زودتر تولدت رو روز ۱۲ مهر رو بهت تبریک می گم تا هفته دیگه همین روز عزیز با هم بریم نت تا سوپرایزت کنم خیلی دوست دارم تمام امید زندگی من
خودتون رو هم گول نزنید...
اما سئوالات !!
مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟
مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟
مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟
مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟
مسئله 5 - این سوال حقوقی است . هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟
مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور ؟
جواب ها
============ ========= ========= =========
مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال می گوید " تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."
مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها فقط " در شرف پرواز " هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)
مسئله 3 - هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ( "چه تعداد " جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)
مسئله 4 - هیچ کدام . خروس ها که تخم نمی گذارند.اگر شما سعی کردید جواب توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید ، شما دوباره به وسیله اعداد منحرف شدید.
مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمی کنند . آنها جان سالم بدر برده اند . شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید.
مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی . به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست . یک سکه 5 تومانی داریم.شما با عبارت " یکی از آنها نباید … " فریب خوردید






هر چی خدا بخواد همون می شه . راستی گلی جونم دلم یه دنیا واست تنگ شده از طرف من خودتو ببوس فدات شم سحر
![]()
الهي ! به تو روي مي آورم با توسل به پيامبر برگزيده ات كه اجابت و شفاعت را به او بخشيدي و بر اهل طاعت برتريش دادي و به وصي برگزيده ات كه نزد تو تقسيم كننده بهشت و دوزخ است . و به فاطمه سيده زنان و به فرزندانش كه پيشوايان و جانشينان اويند و به تمامي فرشتگاني كه به وسيله اينان به تو روي مي آورند و آنان را شفيع خود قرار مي دهند كه اين خاندان خاصان درگاه تواند . پس بر ايشان دورود فرست و مرا از خاصان و دوستانت قرار ده و از اضطراب ملاقاتت در امان بدار .
الهي ! تويي تكيه گاه من در سختي ها و اميدم در مشكلات و زاد و توشه ام در همه امور . پروردگارا ! تو دهنده هر نعمتي ، صاحب هر حاجت و منتهاي هر اميدي فراوان ترين سپاس ها براي توست و برترين منت ها از آن تو به نعمت تو كار هاي نيك كامل مي گردد . اي كه به كار هاي نيك معروف و موصوفي ! مرا از كار هاي نيك بهره مند ساز . تا از غير تو بي نياز گردم اي مهربان ترين مهربانان
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس ميمانيم.
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.
تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند.
و حتی بهترين چينی بندزن دنيا هم نميتونه بندش بزنه و درستش کنه.
مثل دل آدم.مثل اطمينان.مثل اعتماد.مثل اعتقاد.مثل عشق.
مثل روح آدم.مثل ارزشها.مثل حرمت.مثل باور...
حتما شده ....اگر هم کسی رو نداشتي ؛ مطمئنم که دلت برای خودت تنگ شده .... آدم بيشتر دلش برای کسی تنگ ميشه که يا خيلی وقت باشه که نديده باشه يا دوستش داره و مدت کمی که نديده باشتش....
اما من يه مدت که دلم برای کسی تنگ ميشه که کنارمه و حتی دارم رو در رو باهاش حرف ميزنم....
نمی دونستم چرا....
اما حالا ميدونم چرا...
چون درسته که دارم با هاش حرف ميزنم ولی نمی تونم اون حرفهايی رو که ميخوام بهش بگم....
اونی که از دل مياد و از دل ميگه....
مجبورم اونها رو با چشم بگم و نميدونم که می شنوه يا نه...

| Design By : Night Skin |

